رویا
چشم ها یش را گشود......
همه جا سپیدی بود و نور
مدتی طول کشید تا آنچه را گذشته بود به یاد آورد
چه تلخ است وچه سخت به یاد آوردن دیگران که نیستند
تو چگونه می توانی تاب بیاوری و استوار بایستی
دستم را بگیر.....من نیازمند پشتوانه ای به ایستادگی تو هستم
با من بمان........دلم می خواهد چشم هایم را ببندم
شاید با گشودن دوباره ی آن زندگی چهره ی دیگری از خود نشان دهد:
چهره ای که در رویای خود می پرورانم.
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد ۱۳۸۹ ساعت 6:28 توسط تک ستاره
|



