خورشید جاودانی......

 

می خواستی به خاطر سوگندهای خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی

پنداشتی که کوره ی سوزان من

دور از نگاه تو خاموش می شود

پنداشتی یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای این سینه فراموش می شود

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

     من شب چراغ عشق تو را نیز می برم !

عشق تو,نور عشق تو,عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم .

 

                                         فروغ

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمی کرد...
وخاصیت عشق اینست.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، ان وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...

مرا گرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند.
من از حاصل ضرب تردید وکبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است...
بیا تا نترسم....

.

.

.

سهراب

پیوند با جهان هستی.......

 

گهگاه ـ آه

احساس می کنم

قلبم

با یک نخ نحیف

                     نازک

با این جهان هستی پیوسته است

هر لحظه ممکن است

این رشته بگسلد

این رشته.........ای دریغ گسسته است!

                                                       فریدون

 

تنها.........

 

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیریست که مرده ام

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم ـ

از پیشانی خاطره ی تو

                                 ای یار !

                                          ای شاخه ی جدا مانده ی من !


شاملو

نه !

       هرگز شب را باور نکردم

چرا که

            در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ای

                         دل بسته بودم

افق روشن.......

 
 
 
 
من آن روز را انتظار می کشم

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.

روزی که کمترين سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری ست.

روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ايست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف ؛ زندگيست

تا من بخاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم...

روزی که تو بيايی !  برای هميشه بيايی

و مهربانی با زيبايی يکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوتر هايمان دانه بريزيم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که ديگر نباشم
.
.
.
.
احمدشاملو

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم


وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم


وقتي که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد

 

من او را دوست داشتم


وقتي که او تمام کرد من شروع کردم


وقتي که اوتمام شد من آغاز شدم


و چه سخت است تنها متولد شدن

 
مثل تنها زندگي کردن


مثل تنها مردن

.

.

.

دکتر علی شریعتی

 

فراقی........

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب میکنم!

بر پشت سمندی

                       گویی

                              نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه ای بیهوده است.

بوی پیرهنت

این جا

واکنون .ـ

کوه ها در فاصله

                     سردند.

دست

         در کوچه وبستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

و به را اندیشیدن

یاس را

           رج می زند.

بی نجوای انگشتانت

فقط .ـ

و جهان از هر سلامی خالی است.

 

                                             احمد شاملو

 

عشق تلخ.....

 
نیمه شب آواره ای بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دوسالی از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست و آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار,
او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من و
هم نشین و هم زبان شد با من و
خسته جان بود و جان شد با من و
ناتوان بود و توان شد با من و
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دل بستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری
که با او شد به سر
مست او بودم وز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل ,
                      زیباست دل
گر چه زورق شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست ,دل
دی ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت :
در عشقت وفا دارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخبور ,خارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش :
عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم ببرد ,
عقل و هوش
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من ,گلی زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار....
    
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود وبس
حسرت و رنج فروان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش
           مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق ,جز ماتم نبود
با منه دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم
آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ,
          ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد ,
                    تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخبور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم ,
                      کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا , پر پروانه را
عشق من  ,
از من گذشتی خوش خبر
بعد از این حتی ......
                        تو اسمم را نبر
خاطرم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت,فردا را نگه
آخرین یکبار بشنو تو از من پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عاشق دیرینه , گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بی چاره ,
                   اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

  دیر آمدی

            کفش هایم را به ابر به یادگار داده ام

به تنها کسی که

            مورچگان عاشق را له نمی کند

 
دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من,که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوش در مزاج
به جز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون

 
تو را دوست می دارم.....
 
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند من با تو تنها نیستم
هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنها تر است.....
 
طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فیتیله بی طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو,شعر روشن صیقل می خورد
من تو را دوست می دارم,وشب از ظلمت خود وحشت می کند
                                       
                                                       
احمد شاملو