تو را دوست می دارم....

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم , هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است.....


طرف ما شب نیست

چخماق ها کنار فیتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو , شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم , و شب از ظلمت خود وحشت می کند.

.

.

شاملو

.....

ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش‌های من لگام زده،‌
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،‌
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می‌کند.
بگذار گرسنه‌ی گرسنه بمانم،‌
بگذار از تشنگی بسوزم،‌
بگذار بمیرم و هلاک شوم،‌
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیاله‌ای بنوشم که تو آن را پر نکرده‌ای،‌
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته‌ای.

جبران خلیل جبران


کودک پیر...

عشق را به مدرسه بردند تا کتک بزنند.

تنها دوست عشق در مدرسه ، درس هندسه بود.

از شيميی فقط زاج سبز به يادش ماند و از فيزيک هرگز هيچ نفهميد.

عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.

وقتی دکتر شد مادرش مرده بود.

به جای گريه کردن منطق خواند ... نتيجه از صغری ها و کبری ها

درد بی دليلی شد در دل عشق.

ميل به برگشتن داشت.

از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادريش نرسيد.

وقتی فيلسوف شد به سوی هر گلی که رفت آن گل پژمرد.

عشق خدا را می خواست.

واز هر طرف که می رفت به صورت خود بر می خورد.

عشق را در برابر آيينه بردند تا خود را به ياد آورد.

در آيينه ، کودک پيری می گريست.

استاد حسين پناهی