چترهایم بسته است
بسته اما انگار مي تراود باران
باز هم جا ماندم
من هميشه پي چتري همه ي زندگي ام مي گذرد
با خود مي گويم
عاقبت خواهم يافت
ولي افسوس كه من
زير باران هاي بعدي زندگي ام
باز هم بي چترم
باز باران باريد
ايستادم
خوب مي انديشم
نظم و ارامش و ايمان وسكوت
همه محصول فرو خوردن باران به سرا پاي وجودم بودند
بي خود از خويشتنم ميكردند
و مرا تا طپش سرخ غروب
تا فرا سوي افق
و به زيبايي خورشيد فرا مي خواندند
چتر هايم بسته است
بسته اما انگار

من نه از حادثه اي مي ترسم


در میان روز و شب...

خاموش ای قلب من ! زیرا کسی صدای تو را نمیشنود.

خاموش باد ! زیرا فضایی که با ناله ها و سوگواری ها آمیخته باشد نمیتواند آواز و سروده های تو را حمل کند.

خاموش باد ! زیرا سایه های شب با رازهایت مأنوس نمیشوند و تاریکی در برابر رویاهایت درنگ نمیکند.

تا صبح خاموش باد ای قلب من ! زیرا اگر تا صبح خویشتن داری کنی در روز توانمند خواهی شد. هر کسی که عاشق نور شود نور نیز عاشق او خواهد شد..

خاموش ای قلب من و به سخنانم گوش فرا ده.!

جبران خلیل جبران


 

دلم گرفته است!

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ ها رابطه ی تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد.....؟!

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار......

پرنده مردنی است


فروغ